چرک نویس های یک عنکبوت روان پریش

خاطراتی که روزی به گرگ ها خوراندیم...نزد ما پاره پاره بازخواهند گشت.

Voodoo Doll

 


امروز بعد از مدت ها تو را از توى لیوان بیرون آوردم و چشم سمت چپت از حدقه در آمد و غل خورد روى زمین. خواستم چشمت را سر جایش بچسبانم که گفتى نه! چشمم را بگذار آنجا روى میز. مى خواهم وقتى مرا توى لیوان گذاشتى بتوانم همچنان روزمرگى ات را تماشا کنم و از اینکه زندگیمان اینقدر شبیه هم است برایت نگران شوم.

+   مرجان شیخی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir