چرک نویس های یک عنکبوت روان پریش

خاطراتی که روزی به گرگ ها خوراندیم...نزد ما پاره پاره بازخواهند گشت.

Voodoo Doll

 


امروز بعد از مدت ها تو را از توى لیوان بیرون آوردم و چشم سمت چپت از حدقه در آمد و غل خورد روى زمین. خواستم چشمت را سر جایش بچسبانم که گفتى نه! چشمم را بگذار آنجا روى میز. مى خواهم وقتى مرا توى لیوان گذاشتى بتوانم همچنان روزمرگى ات را تماشا کنم و از اینکه زندگیمان اینقدر شبیه هم است برایت نگران شوم.

+   مرجان شیخی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٠

یک هنر از الیزابت بیشاپ

 

یک هنر- الیزابت بیشاپ*

استاد شدن در هنر از دست دادن سخت نیست

خیلی از چیزها انگار از این نیت پر اند

که از دست برن طوری که از دست دادنشان چندان فاجعه ای نیست

 

هر روز چیزی را از دست می دهی. کنار می آیی

با دستپاچگی گم کردن کلید های در، ساعتی که چه بد گذراندی

استاد شدن در هنر از دست دادن سخت نیست

 

بعد بیشتر و سریعتر از دست دادن را تمرین کن:

مکان ها و نام ها و اینکه کجا بود جایی که قصد داشتی

به آنجا سفر کنی. هیچ کدام از اینها فاجعه ای به بار نخواهد آورد

 

ساعت مچی مادرم را گم کردم. و ببین! آخرین یا

یکی مانده به آخرین از سه خانه ی دلبندم از دست رفت

استاد شدن در هنر از دست دادن سخت نیست

 

دو شهر را، دو شهر دوست داشتنی را، از دست دادم. و وسیع تر از آن

سرزمین هایی که داشتم، دو رودخانه و یک قاره

دلتنگشانم اما این که فاجعه ای نبود

 

-         حتی از دست دادن تو (لحن شوخی ات، ادایی که

دوست دارم) دروغی در کار نیست. واضح است

استاد شدن در هنر از دست دادن زیاد سخت نیست

گرچه ممکن است شبیه (بنویسش!) شبیه فاجعه به نظر آید. 

 

* ترجمه ی مرجان

+   مرجان شیخی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸

نقدی بر فیلم نامه ی برف روی کاج ها

حقیقت سیاه و دروغ سفید: نگاهی از محضر فلسفه ی نیچه به فیلمنامه ی "برف روی کاج ها" اثر پیمان معادی

مرجان شیخی

 

هنر هست تا شاید توسط حقیقت نابود نشویم.[1] (فردریش نیچه)

در فرهنگ غرب، اصطلاح دروغ سفید[2]  به دروغی گفته می شود که برای محافظت افراد در برابر حقیقتی دردناک و یا از لحاظ احساسی مخرب به کار رود. در ایران ما آن را با نام دروغ مصلحتی می شناسیم. در اخلاقیات مطلق گرا جایگاهی برای دروغ سفید نیست، اما براساس تعریف، اخلاقی مطلقا خوب یا مطلقا بد قلمداد می شود که بین دو طرف درگیر، رابطه ی مستقیم وجود داشته باشد، به گونه ای که نفع یک طرف مساوی نفع دیگری و زیان او منجر به زیان طرف مقابل خواهد شد. بسیاری از ما به لحاظ نظری نسبت به ماهیت حقیقت مطلق گرا هستیم و معتقدیم در همه ی شرایط، ولو در شرایطی که ممکن است منجر به زیان شود، بایستی حقیقت بازگو شود. اما در عمل می بینیم که بسته به ادراک ما از شرایط موجود، گاهی مجبور به گفتن دروغ سفید می شویم؛ دروغی که می پنداریم در آن مصلحتی است و چون شخص شنونده  را از گزند آسیب های احساسی نجات می دهیم، آن را به حقیقت سیاه ترجیح می دهیم.

برف روی کاج ها در وهله ی اول تلاشی است برای نشان دادن تقابل بین حقیقت و دروغ و موضوع خیانت تنها ابزاری است که نویسنده از آن برای به تصویر کشیدن این تقابل استفاده می کند. هر یک از شخصیت های این اثر می کوشد جایگاه خود را بر روی این محور اخلاقی پیدا کند و چون نسبت به کنش های این دو قطب به ظاهر متضاد آگاهی کامل ندارد، در موقعیت هایی قرار می گیرد که مجبور است به سیستم عقیدتی خود پشت کند و به شخصیتی دورو تبدیل شود. قاعده ای که حتی رویا، شخصیت اصلی داستان، از آن مستثنی نیست، هنگامی که برای حفاظت دوستش مریم در برابر حقیقت تلخ، به او دروغ سفید می گوید[3].

اما به راستی، حقیقت چیست؟ نیچه به این باور که حقیقت مطلق و ثابت است نقد وارد می کند و معتقد است داشتن ذهنی انعطاف ناپذیر در پذیرش نسبی بودن حقیقت در واقع نفی زندگی است. با بررسی آثار نیچه، دو تعریف از بینش او نسبت به حقیقت برداشت می شود:

1. حقیقت وجود دارد اما تنها زمانی قابل دسترسی است که بتوان از منظر چندین نقطه نظر متفاوت به آن نگاه کرد و نگاه خود را تنها محدود به یک روایت خاص نکرد.

2. مفهوم حقیقت دروغ است و آن چیزی که به عنوان حقیقت عرضه می شود در واقع تنها اسمی است که به نقطه نظر افرادی که قدرت تحمیل نظرشان را به جمع دارند، اطلاق می شود.

صرف نظر از اینکه آیا حقیقت واقعیت دارد یا خیر، توجه به این امر که حقیقت امری نسبی است، اساس فلسفه ی نیچه و موضوع مورد بحث این فیلمنامه است. هر یک از ما در برخورد با یک رویداد، برداشت خاصی از آن داریم و این برداشت در واقع نقطه نظر ماست که بر آن حقیقت را بنا می کنیم. زمانی که مریم در خیابان با علی و نسیم رو به رو می شود و پی به خیانت علی می برد، از این ماجرا تصویری  را که خود فکر می کند حقیقت است می سازد و اگر درباره ی این حقیقت به رویا چیزی نگفت نه به خاطر قولی که به علی داده بود (چرا که مریم دوست رویاست و منافع رویا از منافع علی باید برای او مهم تر باشد؛ علاوه بر این، اثر در جای دیگر نیز روشن می کند که انگیزه ی پنهان کاری افراد نمی توانسته صرفا پایبندی به قول باشد چرا که شخصیت پرهام به رویا می گوید که او نیازی به وفاداری به قولش نمی بیند چرا که علی هم سر حرفش نماند.)، بلکه به خاطر این باور است که حقیقتی که درمورد زندگی رویا می داند سیاه است و اگر از او پنهان بماند، برای او بهتر است. و این باور دقیقا مخالف تصویری است که رویا از همین رویداد برای خود می سازد و بدین تربیت کشمکش و برخورد بین این دو شخصیت ایجاد می شود. رویا این را حق خود می داند که از حقیقت باخبر شود اما در نظر نمی گیرد که حقیقت چیزی جز ساخته ی ذهن بشر نیست و حتی تا آنجا پیش می رود که ادعا می کند، هرچند با تردید، که اگر حقیقت را می دانست شاید می توانست زندگی خود را نجات دهد. اما آیا به راستی حقیقت، این ساخته ی ذهن های غیر قابل اطمینان، نجات بخش است؟ هنگامی که رویا از مریم  می خواهد خود را در موقعیت او تصور کند و به او بگوید که آیا او (مریم) می خواست حقیقت را بداند، پاسخ مریم ما را به یاد تعریف نیچه از حقیقت می اندازد :"من نمی دونم می خواستم بدونم یا نه." چرا که ماهیت حقیقت لغزنده است و بسته به این که چه کسی و از چه منظری و با توجه به چه منافعی آن را به ما عرضه می کند، دارای اشکال گوناگون می شود. داستان در جای دیگری نیز روشن می کند که حقیقت نمی تواند نجات بخش باشد. پرهام شخصیتی است که بسیار زودتر از رویا از حقیقت باخبر می شود اما با این حال نتوانست زندگی اش را نجات دهد چرا که اراده ی قدرت[4] افراد مرتب بر جریان اتفاقات اثر می گذارد و آن ها را دستخوش تغییر می کند به طوری که کنترل آدمی بر زندگی اش، هنگامی که درگیر نقطه نظر های متضاد می شود، از بین می رود. به عبارتی، رویا زمانی توانست کنترل زندگی اش را بدست گیرد که توانست خود را از دایره ی تاثیرگذاری روایت های متضاد بیرون بکشد و روایت خودش را رقم بزند.

اراده ی قدرت  در فلسفه ی نیچه از اهمیت زیادی برخوردار است و با نگاهی به فیلمنامه ی برف روی کاج ها می توان به مکانسیم این مفهموم در شخصیت پردازی این اثر پی برد. طبق دیدگاه نیچه،‌اراده ی قدرت نیروی محرک انسان برای زندگی است و اگرچه در حالت کلی این اراده ممکن است به خشونت بیانجامد، در حالت ایده آل،‌ این اراده به جای غلبه بر دیگران بر نفس خود شخص غلبه می کند به گونه ای که شخص با دستیابی به ادراکی درمورد خویشتن می تواند زمام جنبه های گوناگون زندگی اش را بدست گیرد و خود را از نابودی نجات دهد. واکنش پرهام به اراده ی قدرت در مرحله ی اول از نوع خشونت آمیز است: او نزد رویا اعتراف می کند که دیدن نسیم با علی در او انگیزه ی کشتن ایجاد کرد، گویی با از میان بردن علی که در واقع یک نیروی متضاد و خصومت آمیز است، می تواند کنترل زندگی اش را بدست گیرد. اما در آخرین صحنه ی حضور پرهام، این شخصیت دچار نوعی خودآگاهی شده و بی آنکه منتظر بماند تا شماره ی تماس علی را از رویا بگیرد و به نوعی اراده ی قدرتش را بر او و نسیم تحمیل کرده و زندگی اش را به شرایط عادی بازگرداند، صحنه را ترک می کند. پرهام در ابتدا نسبت به مفهوم متعالی تر اراده ی قدرت بی اطلاع است و با شگفت زدگی از رویا می پرسد که او چطور در چنین شرایطی این قدر آرام است. رویا آرام است چرا که توانسته است از طریق هنر که خود را در نماد پیانو نشان می دهد، احساستش را کانالیزه کند و از نهیلیسمی که نیچه هشدارش را می دهد، رهایی یابد. نیچه هنر را عامل زندگی بخش می داند و معتقد است هنر باارزش ترین فعالیت بشری است. "دنیا اثر هنری است که خود را می زاید.[5]" در دیدگاه نیچه، هنر دارای جایگاهی والاتر از دانش است و برای رویا نه دانستن حقیقت سیاه که این هنر و استقلالی که هنر برای او به ارمغان می آورد است که باعث دوباره جریان یافتن زندگیش و بخشیدن فرصتی برای شروع دوباره می شود. به علاوه، حتی آشنایی او با نریمان نیز به واسطه ی هنرش بود. هنر به عنوان جنبشی ضد نهیلیسم موفق می شود آرامش را بار دیگر به زندگی رویا بازگرداند.

برف در این اثر جایگاهی نمادین دارد. سفیدی برف که روی زمین می نشیند و همه چیز را می پوشاند مانند کاغذ سفیدی است که منتظر است دست شخصیت ها روی آن داستان تازه ای رقم بزنند، گویی برف نمادی است از شروعی دوباره و فصل جدیدی از زندگی.

و بدین سان مترونوم همچون بازرخدادی ابدی[6] پژواک می شود، صدای دلنواز پیانو طنین انداز می شود، برف روی کاج ها می نشیند و در دنیای سیاه و سفید تضادها و کشمکش دائمی بین حقیقت و دروغ، رویایی دیگر رقم می خورد.



[1] We have art so that we may not perish by the truth.

[2] White lie

[3] مریم از رویا می پرسد که علی و نسیم کجا همدیگر را ملاقات می کردند. رویا با آنکه می داند مکان ملاقات آن ها در واقع خانه ی بهروز و مریم بوده است، به دروغ به او می گوید که نمی داند.

[4] Will to power

[5] The world is a work of art that gives birth to itself. – Nietzsche

[6]: براساس مفهوم بازرخداد ابدی (eternal recurrence) نیچه، زمان دوره ایست و هر لحظه گذرا نیست بلکه پژواکی است که تا ابدیت ادامه می یابد  و ما هر لحظه  از زندگی خود را بارها و بارها زندگی می کنیم.

+   مرجان شیخی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir